تو دویدنهام تو کوچه پس کوچه های زندگی خودمو گم کردم .
کسی یه بانو که دنبال من بگرده ندیده ؟

پ.ن :یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد....... طلب عشق ز هر بی سر و پائی نکنیم....

این منم .
یخ زده ام در تک تک ثانیه های تکراری زندگی .
محو میشوم در تکرار بی اعتبار آدمها .
از بین میروم در نبود خورشید اعتماد .
در سرمای غروب دلگیر پائیز
آتش میخواهم و هرم نگاه تو را !
آتش زیر خاکستر .

می باید خود را از دام اوهام برهانیم
گر بر آن سریم
که همه چیزی را دریابیم.
می باید ایمان داشت
که به هنگام
تنها از نیروی فرزانگی خویش
مدد باید جست.
باز هم کاسنی !
تو نظرات برام نوشته :
خدايي عشق رو بيخيال شو ...
و من از خودم میپرسم چرا ؟ واقعا عشق چه اشکالی داره که باید بیخیالش شیم .تعریف ما تو این جامعه از عشق عشق عشق چیه ؟
فقط کشش کور بین دو تا آدم عشق تعریف میشه ؟رابطه گاها تهوع آور آدما عشقه ؟یا حتی زیباترین رابطه بین دو انسان ؟
اما برای من زندگی یعنی عشق .
همش تعریف خودمو تو ذهنم بالا و پائین میبرم و میگم نگاه من اشکال داره یا بقیه نمیبینن ؟
عشق یعنی صبح بیدار شدن و نگار رو به مدرسه فرستادن و دیدن اینکه قد میکشه و لباسهائی که براش میخرم هی کوچیک میشن و سئوالاش بزرگ .عشق یعنی نگاه سیاه و کنجکاو نوشین .عشق یعنی نهالهای جلوی خونه ام دارن درخت میشن و امسال گیلاس هاش مزه دهنمو عوض کردن بس که متفاوت بودن .عشق یعنی دیدن دخترای خوشگل خواهرام که وقتی با نگار سه تائی کنار هم حرف میزنن و جیک جیک سر میدن قلبم فشرده میشه از شادی .عشق یعنی اونائی که دوستشون دارم و بنا به جبر روزگار ازشون دورم گاهی یه اس بهم میدن و من مطمئن میشم هنوز جائی هر چند کوچک تو دلشون دارم .عشق یعنی مادر وقتی برام مربای سیب میپزه و هی اصرار میکنه ببر مامان تو که قبلا مربا خیلی دوست داشتی .عشق یعنی بابا که هر وقت بغض تو گلوم گیر میکنه به خوابم میاد و نصیحتم میکنه .عشق یعنی برگای زرد پائیز که رنگارنگ خودشونو به چشمم میکشن .عشق یعنی آقای خونه که وقتی زنگ میزنم و میگم سرم درد میکنه راه ۲۰ دقیقه ای رو به ۱۰ دقیقه میاد و من از حس حضورش غرق خوشی میشم .عشق یعنی دوستائی که تو دنیای مجازی که تا ۲۴ ساعت پیدات نمیشه کلی خصوصی میزارن که کجائی نگرانتیم .عشق یعنی بارون که تا صداشو میشنوم سرمو از پنجره بیرون میبرم و بهش سلام میکنم .عشق یعنی ....
واقعا میشه اینا رو بیخیال شد .اگه میشه من اصلا نمیخوام زندگی کنم !

همه
لرزش دست و دلم
از آن بود.
که عشق
پناهی گردد،
پروازی نه
گریزگاهی گردد.
آی عشق آی عشق
چهره ی آبیت پیدا نیست.
***
و خنکای مرهمی
بر شعله ی زخمی
نه شور شعله
بر سرمای درون
آی عشق آی عشق
چهره ی سرخت پیدا نیست.
***
غبار تیره ی تسکینی بر حضور وهن
و دنج رهایی
بر گریز حضور،
سیاهی
بر آرامش آبی
و سبزه ی برگچه
بر ارغوان
آی عشق آی عشق
رنگ آشنای چهره ات
پیدا نیست.

