تبليغاتX
بانوی مرداد 48--پیوند با آب و آینه

 

وقتی زمین را قسمت میکنی

برای من

از رودها

دریاها

کوهها

و دشتها

چیزی مگذار

جز نعره پلنگی عاشق

برای حنجره کوچکم

وقتی بخواهم نام ترا فریاد کنم .

 

بابک بهاری از کتاب یک هویج تازه

 

1

 

 

 نگاشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 14:30  توسط بانو   |  |
 

حضورت آرامش است .

و لبخندت فرصتی برای دیدار خوشبختی .

 

 نگاشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 18:15  توسط بانو   |  |
 

امروز و هر روز اسیر فاصله ام .فاصله هائی با عمر سالهای نوری !

تو از من دوری و من خیال میکنم برای همیشه کیش و مات شده ام در فشار خرد کننده تمام دقیقه های  کشنده‌ی کدر!

 نگاشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 14:57  توسط بانو   |  |
 

دوست دارم در مورد عصیان بنویسم .

انقلاب . حرکت . رفتن و جاری شدن بر علیه چیزی که برای خیلیها آرزو است برای خیلی ها همه همه همه خواسته ذهن و فکرشان است . برای خیلیها ویژگی منحصر بفرد و تکرار نشدنی است که فقط فرشته ها واجد آنند اما برای من که میدانم توی ذهن درگیر و آشوب زده خزان پرورم چه میگذردآخر تکرار است و سکون و بی چیزی .

خوبی را میگویم .انقلاب برعلیه خوبی !

و تو را به خدا شمشیرها راغلاف کنید که این خوبی که من ازآن بیزارم و تبری میجویم آخر همه بدیهاست .خوبی بی دلیل و بی ارزش که هیچ چیزی نمیسازد. یک خوبی آمفوتر ، معیوب ،ناقص ، ابتر که ذهن آدم را پر میکند از هیچ چی ، از سکون و تکرار بدی .

می‌دانید یک آدم‌هایی آدم‌های خوبی هستند اما فقط آدم‌های خوبی هستند و من می‌خواهم درباره‌ی فقطِ لعنتی‌شان بنویسم.

داستان آدم‌های خوب و فقط خوب یک داستان خیلی قدیمی است  . من می‌خواهم از آن‌ها توی رابطه بنویسم. این آدم‌های خوب لعنتی که نه می‌توانی بزاریشان نه میتوانی برداریشان .نه  ازشان جدا‌بشوی، نه می‌توانی ازشان جد‌ا‌نشوی. یعنی همه‌چیز برای این‌که آدم ازشان جدا‌شود فراهم‌است اما آدم جدا‌نمی‌شود. چرا؟ چون آدم‌های خوبی هستند. چون فقط آدم‌های خوبی هستند.

برای آدمی که ماییم، آفت‌ترین آدم‌ها برای بالندگی، همین آدم‌های خوب بی خاصیتند . آدم‌های خوب اما خسته‌کننده. اما مهربان، زیادی مهربان . کسی که  مواظبت است. همیشه هست... اما کسی نیست که تو را بشوراند. کسی نیست که روی آتش باشی از داشتنش. که هر‌لحظه برای داشتنش خراب‌شده‌باشی... که این یعنی هیچ‌کس را نداشتن. این یعنی بیچاره‌شدن. این یعنی زندگی خیلی‌فرساینده‌. این یعنی ملال.

ملال تکرار و بزرگ نشدن .ماندن در همان جا که هستی و قد نکشیدن برای یافتن آفتاب مهر انگار توی باغچه زندگی کنار لامپهای ۱۰۰بمانی و دیگر نگران نبود خورشید نباشی .و یک بوته کوتاه لاغر بمانی و سرک نکشی به بالا به سر دیوار زندگی .

و همینطور اسیر باشی و هر که ازبیرون به تو  و به زندگی سیاه و پر ملالت نگاه میکند از خودش میپرسد اینجا چه خبر است ؟و تو نمیدانی چرا که یاد نگرفته ای فکر کنی چون این آدم خوب اینقدر پیچیده به مغزت که مجال نفس کشیدن را از سلولهای خاکستری مغزت گرفته و تو مانده ای کنار این آدم خوب چرا که ما را برای مبارزه با بدی آماده میکنند اما مبارزه با خوبیهای بیدلیل و غیر اصولی را از ما دریغ میکنند .چرا که ما میتوانیم از آدمهای معتاد ، دزد ،خیانتکار به دیگری فاصله بگیریم اما از آدمی که ما را به بودن خودش معتاد میکند و هیچ آبی برایمان گرم نمیکند دور نمیشویم از دزدی که تفکر ما را آرام و بیصدا میدزدد و به اصول انسانی حضورمان خیانت میکند جدا نمیشویم و بدمان نمیاید .

شاید با من و این احساس رابطه برقرار نکنید میدانم ...

 اما یک احتمال کوچک بگذارید که شاید نمی‌دانید من از چه‌حدی از ملال حرف‌می‌زنم. از چه‌حدی از آزردگی فرساینده، از چه‌حدی از روزمرگی، از چه‌حدی از خستگی. از چه‌حدی از همه‌چیزهای‌ِ تدریجیِ‌کشنده... !

کمی فکر کنید !

 

 

 

 

 

 نگاشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 12:55  توسط بانو   |  |

یه دوست تازگیها مرتب به من سر میزنه و اصرار میکنه از خودت بنویس از خود خودت انگار تا حالا از کسی مثلا از گربه همسایه بغلی مینوشتم !

شوخی کردم منظورش اینه که در مورد خودم توضیح بدم و بگم چطور آدمی هستم خصوصیاتمو شرح بدم و این حرفا .نمیدونم جالبه اینا رو اینجا بنویسم یا نه میدونم که آقای همسر بعد میخونه و میگه خیلی شخصیش کردی یه نویسنده این همه خودشو شخصی نمیکنه !طفلی خیال میکنه من قراره یه روز بعد هزار سال از اکنون نویسنده بشم .اما عزیزم من هیچ وقت هیچ چی نمیشم خیالت تخت !

خوب شاید شبیه یه بازی به نظر بیاد بازی چی دوست دارم چی دوست ندارم .

من دوست دارم تمام زندگیم کتاب بخونم کتابای قشنگ و گیرا از اون کتابا که تو اونا رو خواب میکنی نه اونا تو رو و وسط کتاب خوندن نسکافه داشته باشم و کیک خوشمزه که تو لحظه های پر کششش ناخنک بزنم و کیف دنیا رو به نهایت احساس کنم .

من دوست ندارم منطقی و فلسفی باشم از هر چی منطقه حالم بد میشه و عاشق بی منطقی و هر چیز مرتبط با اونم مثل بی انضباطی و شلختگی .

من دوست دارم سورپرایز بشم و تو لحظه ای که اصلا فکر نمیکنم کسی منو ببینه غافلگیر بشم مثلا یکی  وقتی از کنارم رد می شه بی هوا بنا گوشمو ببوسه.

من دوست ندارم آدم های غریبه از من سوال های شخصی بپرسند.از زنائی که تا ادمو میبینن یادشون میاد رفیق کارآگاه پوارو بودن و حالا میخوان شماره شناسنامه منو هم تو یه حرکت بدونن بدم میاد اما اگه کسی زرنگ باشه میتونه هر سئوالی رو از من بپرسه بدون اینکه بفهمم داره فضولی میکنه . 

دوست دارم بعضی چیزا بدون کمک من خودشون درست بشن. جریان داشته باشن. منتظر اشاره ی من نباشن.از معجزات کوچک تو زندگی لذت میبرم .

من سریش بودنو دوست ندارم از آدمای اینطوری متنفرم احساس میکنم حضور این ادما فقط برای خراب کردن لایه ازن بوده و بس.

من دوست دارم کسی یه چای ناگهانی برای من بیاره .

من  دوست ندارم وقتی دارم حرف می زنم گریه م بگیرد. دوست ندارم کسی با گریه با من حرف بزند.ولی عجیبه که همیشه وقتی دلم نمیخواد گریه کنم اشکم سر مشکمه .

 من عاشق آدامسم . هر بار آدامس می خورم احساس می کنم یک عالمه خوشحالی های ریز ریز توی دهانم است.

من دوست ندارم یه پست اونقدر طولانی بشه که خواننده بگه برو بابا حوصله نداری . برا همین تمومش میکنم .

 نگاشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 13:26  توسط بانو   |  |


Design By Mohamma Amin Khadivar Copyright 2008 Saburaneh.blogfa.com , All rights reserved ©